ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شادی خونه ما

ناآرامی های دندانی

تا به امروز که خبری از دندون نیست. هرچه هست فقط آب دهان شما و علاقه تون به گاز گرفتنه. البته انگار خودتم زیاد بدت نمیاد، چون با آب دهنت کلی حال می کنی، مخصوصا تو بادکنک درست کردن که کلی خبره شدی. گاز گرفتنم که خیلی خوبه مخصوصا دست مامانی و اسب آبی بیچاره و قورباغه بدبخت. اینجور که از اوصاف و صحبت اطرافیان بر میاد شما حالا حالاها دندون در نمیاری، چون فعلا لثه ات داره تخت میزنه. ( البته اگر مامانی بی سواد اصطلاحش رو درست نوشته باشم) و البته گفته ها و شنیده ها حاکی از اونه که دندون در اوردن شما بیفته به گرما. خدا کنه که اذیت نشی، خدا خودش کمکمون کنه و شما تند تند و راحت دندون در بیاری. آمین ...
14 اسفند 1391

پنج ماهگی

شما دوازده بهمن پنج ماهه شدی. ماشالله روز به روز داری خانم تر میشی. دیگه پشت سر هم غلت میزنی. یه کوچولو دستت رو میگیریم، خودت سرت رو از روی بالشت بلند می کنی و میشینی. وقتی خوابت میاد از خودت صدای یکنواخت اآآآآآآآآآآآآآآآآآا در میاری انگار که داری برای خودت لالایی می خونی. بعضی وقتام که خیلی خوابت بیاد شروع می کنی به جیغ زدن. خیلی خواستنی تر از قبل شدی، غریبی و لب برچیدن رو گذاشتی کنار و بغل همه میری. راستی روروئک هم سوار میشی، البته من اصلا موافق نبودم اما به اصرار یکی از دوستای مامان جون شما رو گذاشتم تو روروئک نی نی شون و دیدم شمام بدت نیومد و استقبال کردی. الان وقتی می ذارمت تو روروئک کل خونه رو می چرخی حتی میری تو...
7 اسفند 1391

غذای کمکی

یکی از چیزهایی که خیلی دوست داشتم، رسیدن روزی بود که شما غذا بخوری و چه زود بر چشم به هم زدنی این روز رسید. دخترم شما در چهار ماه و سیزده روزگی اولین غذای کمکیت رو از دست مامان جون خوردی. همون موقع ها که همه مون خیلی ناراحت بودیم و من همش فکر می کردی شیرم خشک میشه. برات فرنی درست کردیم و شما اولین طعم غذایی جز شیر مامان رو با یک قاشق فرنی چشیدی. بابایی ازت فیلم گرفته که ایشالله بزرگ شدی نشونت میدم. خوب خیلی طبیعیه که بلد نبودی چطوری با قاشق برخورد کنی و همش پوف میدادی بیرون.  تو هفته اول چندبار فرنی بهت دادیم و هرروز به تعداد قاشق هات اضافه کردیم. هفته بعد هم برات حریره بادوم درست کردم که البته شما زیاد استقبال نکردی. از سر...
7 اسفند 1391

بی حوصلگی های مامانی

دختر قشنگم همچنان بی حوصلگی های مامان ادامه داره. می دونم که شما منو می بخشی و بعدا که بزرگ شدی؛ صد البته که درک می کنی. البته تمام سعیم  رو می کنم که از شما کم نذارم و البته در این میان تمام فشار ها بر دوش بابایی مهربونته که از خدا می خوام صد و بیست سال سایه اش رو بالای سر هر دومون نگه داره ایشالله.   به هر حال چهلم هم گذشت و همین طور عمر ما هم می گذره. ما روز به روز پیرتر میشیم و شما روز به روز خانم تر. الان بیشتر از هرزمان دیگه ای دلم تنگ دایی حمید میشه. دلم می خواست پیشم بود و بغلش می کردم و انقدر می بوسیدمش تا خسته بشه از دستم. جبران تمام اون وقتایی که پیشم بود و من نبوسیدمش. اما افسوس که همیشه افسوس و ای کاش همراه ...
7 اسفند 1391

ارغوان و حمام

عزیز دل مامان، شما عاشق حمامی. از همون ابتدا، از اولین حموم زندگیت وقتی می بریمت حموم اصلا صدات در نمیاد، البه بستگی به وقتشم داره مثلا صبح اگر ببریمت کلی می خندی و ذوق می کنی اما اگر عصر یا شب ببریمت، خیلی جدی میشی و کلی قیافه  می گیری اما بازم گریه نمی کنی. من تا حالا شما رو نشستم، اکثرا بابایی شما رو می شوره و من مسئول لباس تن کردن شما هستم. به خدا کار منم سخته باید تند بجنبم تا شما سرما نخوری. با مامان جون و عمه زهرا هم حموم میری.  دو ماهم هست براتون وان میذاریم تا شما یه کم توش بازی کنی و کیف کنی. البته الان که بزرگتر شدی انگار یه کم از تو آب بودن می ترسی؛ نه اینکه گریه کنی ها، چشات خیلی گرد میشه انگار بیشتر تعجب ...
26 بهمن 1391

سه ماهگی

دختر قشنگم بالاخره اون روزای وحشتناک کولیکی، اون گریه های بی  امان و اون بی تابی ها تموم شد. خدا رو صد هزار مرتبه شکر. حالا که اون روزا رو گذروندیم خیلی خوشحالم و امید دارم که اون روزا دیگه تکرار نخواهد شد. این ماه برای چکاب نبردمت، به خاطر همین وزن و قدت رو دقیقا نمی دونم اما فکر کنم ٦٧٠٠ شده باشی. دیگه شبا گریه نمی کنی، فقط هر وقت خوابت بیاد شروع می کنی به غرغر کردن منم می برمت رو تخت خودمون و می خوابم کنارت و بهت شیر میدم. شمام خوابت می بره. بعضی وقتام که شیر نمی خوری بابایی با پستونک خوابت می کنه و من بعدا نو خواب بهت شیر می دم. به اتاق و تخت ما خیلی عادت کردی حتی اگر ظهرم ببرمت اونجا می فهمی که باید بخوابی. روزا قبل از...
24 بهمن 1391

اولین سفر ارغوان

هفته ای که گذشت سه تایی با هم رفتیم اصفهان، به شهر عاشقی مامان و بابا خیلی جاها بود که می خواستم نشونت بدم، مثل دانشگاهمون، نقش جهان، بازار میدون، خیابون سپه و ... اما انقدر هوا سرد بود که تا رفیتم میدون، فقط چندتا دونه عکس گرفتیم و برگشتیم. نتونستم جاهایی که دلم می خواست، نشونت بدم. ایشالله دفعه دیگه که بزرگترم شده بودی. دوستامون کلی از دیدن شما ذوق کردند و کلی خاطرخواه پیدا کردی. همه عاشق لب خندونت شده بودند. خیلی خاطره ها برام زنده شد، ایشالله یه روز همشو برات تعریف می کنم.                 ...
24 بهمن 1391